سلام.

امروز آخرين پست اين وبلاگ عزيز رو آپديت ميکنم.

و اين در حاليه که من از اين مساله بيحد ناراحتم.

بعضی وقتها بعضی آدمها اونقدر اذيتت ميکنن که مجبوری به خاطر حفظ چيزهای ارزشمندتری، از خير بعضی چيزهايی که دوستشون داری بگذری.

و اين نهايتشه ... آخرشه ديگه ....

يعنی ديگه جونتو به لبت ميرسونن که مجبور می‌شی چنين کاری کنی.

من و اين عزيز، چه فکر نازک غمناکی!، چيزی حدود ۱ سال و ۵ ماه و ۲۵ روز در کنار هم بوديم.

ولی حالا ديگه بايد ترکش کنم.

نميدونم!

شايد هم اينه که داره منو ترک ميکنه.

بهرحال از اين به بعد توی يه وبلاگ ديگه با همين عنوان:

چه فکر نازک غمناکی!

خواهم نوشت.

پايدار باشيد.

يه بنده خدا!

  
نویسنده : ... ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥


 

اين هم بارون نااااااااااز ...

از طرف يه دوست .

 

  
نویسنده : ... ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥


 

امروز يه قاصدک اومد پيشم.

                                                  

يه نامه هم واسم آورد.

نامه بوی تو رو می‌داد.

سطر به سطرش، واژه به واژه ...

  
نویسنده : ... ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٥


 

خب چطوره؟

سخت ميگذره نه؟

امتحان سختيه که واسه خودمون گذاشتيم.

چاره چيه؟

 

  
نویسنده : ... ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥


 

 

کاشکی این دیوار خراب شه

من و تو با هم بمیریم

توی یک دنیای دیگه

دستای همو بگیریم ...

 

  
نویسنده : ... ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥